سلام

میدونی با تمام قلبم دوست دارم به اندازه بیشترین مقداری که وجود داره دوست دارم یعنی خیلی خیلی ها..با تمام وجودم می خوام فریاد بزنم دوست دارم

ولی کاش تو هم کمی فقط یه ذره دوستم داشتی

خیلی کم باشه هم اشکال نداره

به خدا راست میگم همین که بدونم یه ذره دوستم داری برام کافیه

لااقل از هیچی که بیشتره

خیلی سخته آدم فکر کنه طرف مقابلش اصلا دوستش نداره بش اهمیت نمیده اصلا نگاش نمی کنه تازشم به حرفاشم گوش نمیده

این حس هایی منه خیلی هم تلخ هستن

ولی بازم دوست دارم با تمام قلبم و با تمام وجودم

اینا حرفایین که نمیتونم رودررو بت بگم

با این احوال

خیلی دوست دارم یکمم دوستم داشته باش

+ نوشته شده در  89/04/08ساعت 2:45 بعد از ظهر  توسط سحر | 
+ نوشته شده در  89/03/01ساعت 2:26 بعد از ظهر  توسط سحر | 

 

 

 

+ نوشته شده در  89/03/01ساعت 2:24 بعد از ظهر  توسط سحر | 
 

 

Birthdays are happy events

Times when dreams come true

 So dream a good dream (and let someone know)۱

 

 It just might work for you

 

Have a happy celebration


 One you’ll always recall

 And be aware on this day of days
You’re the most special person of all

 

Birthday Wishes For My Friend

 

On your birthday   

  

I wish for you the fulfillment 

 

   of all your fondest dreams  

    

 I hope that for every candle

   

   on your cake

 

   you get a wonderful surprise

 

 

   I wish for you that

 

  whatever you want most in life 

   

  it comes to you 

 

    

  just the way you imagined it

   

 

   or better
 

 

 I hope you get as much pleasure   
 

 

  from our friendship as I do    
 

 

   I wish we were sisters  
    

     so I could have known you

 

 

          from the beginning         

 

 

   I look forward to 
            

   enjoying our friendship     
           

       for many more of your birthdays         

 

 

     I'm so glad you were born    


 

     because you brighten my life      
       
      and fill it with joy   


      Happy Birthday    

 

 
Hey, birthday love, I think of you

On days both dark and sunny

You bring me joy in every thought

My precious, loving honey

So be my love for all our lives


And I’ll be your love, too

 

Each birthday is another chance


To say, "I love just you

 

 
 
 
 My love, I wish you a happy birthday

 But it’s me who has been blessed

 For I got to spend the year with you

 In our comfy, cozy nest

 You are a rare and beautiful person

You have delightful attributes

 Like competence and intelligence

 And what’s more, lots of cutes

 You have mental strength and character

 To guide you on your way

 People sense this strength in you

And care about what you say

 So let’s celebrate your birthday, my love

Because without it I’d never have met

Such a darling, wonderful one as you

The best thing that’s happened to me yet

 
 

 

+ نوشته شده در  89/03/01ساعت 2:18 بعد از ظهر  توسط سحر | 
دوست دارم خیلی زیاد ...دوست دارم.. دوست دارم خیلی زیاد ...خیلی زیاد ... اینو واسه تو ساختمش ...امیدوارم خوشت بیاد ...این جمله ی منه ...دوست دارم خیلی زیاد ...فکر کردن اصلا نمی خواد ...دوست دارم خیلی زیاد ...فقط واسه تو ساختمش ... دوست دارم خیلی زیاد ...به چشماتم خیلی میاد ...دفتر شعر من کجاست ؟واسه اون ناز نگات ...می خوام امشب تا سحر ترانه سازی بکنم ... یه ترانه بسازم که جهانی شه .... که همه دنیا بدونن هیچکی مثل تو نمی شه ...با جمله های تکراری دوباره بازی می کنم ...باز خودمو گول می زنم ...قافیه سازی می کنم ... دلم برات تنگ می شه ... قافیه اش از سنگ می شه دلم فقط تو رو می خواد .... قافیه اش در نمی یاد ...هیچی تو ذهنم نمی یاد ... هیچی تو ذهنم نمی یاد ...خسته می شم از هر چی جمله اس که با حرف دله نوشتن ترانه هم خداییش انگار مشکله ...دفترو می ذارم کنار .. چشمامو رو هم می ذارم ... تورو کنارم می بینم ... بی اختیار بهت می گم دوست دارم ..خیلی زیاد .... دوست دارم خیلی زیاد ... این جمله ی منه ... دوست دارم خیلی زیاد...فکر کردن اصلا نمی خواد ... دوست دارم خیلی زیاد ....فقط واسه تو ساختمش ...دوست دارم خیلی زیاد ... به چشماتم خیلی میاد ... این جمله ی منه ... دوست دارم خیلی زیاد شعر باید خودش بیاد ...دوست دارم خیلی زیاد .. قافیه لازم نداره ... دوست دارم خیلی زیاد ...به چشماتم خیلی میاد ... سهراب سپهری /شاملو ..حافظ و سعدی می خونم ...دنبال یک حرف قشنگ ...تا صبح بیدار می مونم ...گوشی رو بر می دارمو یه زنگ به مریم می زنم .. یه گوشه تنها می شینم ... گیتارو با غم می زنم ... این جمله ی منه ..دوست دارم خیلی زیاد ...فکر کردن اصلا نمی خواد ... دوست دارم خیلی زیاد ... فقط واسه تو ساختمش.. دوست دارم خیلی زیاد ...به چشماتم خیلی میاد ...این جمله ی منه .. دوست دارم خیلی زیاد ...شعر باید خودش بیاد ...دوست دارم خیلی زیاد .. قافیه لازم نداره ... دوست دارم خیلی زیاد ... به چشماتم خیلی میاد ...این جمله ی منه ... دوست دارم خیلی زیاد ..فکر کردن اصلا نمی خواد ..دوست دارم خیلی زیاد ... فقط واسه تو ساختمش ...دوست دارم خیلی زیاد ... به چشماتم خیلی میاد ...این جمله ی منه ...دوست دارم خیلی زیاد ...شعر باید خودش بیاد ... دوست دارم خیلی زیاد ... قافیه لازم نداره دوست دارم خیلی زیاد .. به چشماتم خیلی میاد ... دوست دارم خیلی زیاد
+ نوشته شده در  89/02/25ساعت 2:18 بعد از ظهر  توسط سحر | 

اهل دانشگاهم

روزگارم خوش نیست

ژتونی دارم

خرده عقلی٬ سر سوزن شوقی

اهل دانشگاهم

پیشه ام گپ زدن است

گاهگاهی می نویسم تکلیف

می سپارم به شما

تا به یک نمره ی ناقابل بیست

که د رآن زندانی است

دلتان زنده شود

چه خیالی؟چه خیالی؟ می دانم

گپ زدن بیهوده است

خوب می دانم٬دانشم بیهوده است

استاد از من پرسید:

چقدر نمره زمن می خواهی؟

من از او پرسیدم:

دل خوش سیری چند؟

اهل دانشگاهم

قبله ام آموزش

جانمازم جزوه

عشق از پنجره ها میگیرم

همه ذرات وجودم متبلور شده است

درسهایم را وقتی می خوانم که خروس

می کشد خمیازه

مرغ و ماهی خواب است

خوب یادم هست

مدرسه باغ آزادی بود

درس بی کرنش می خواندیم

نمره بی خواهش می اوردیم

تا معلم پارازیت می انداخت

همه قش می کردیم

وکلاس

چقدر زیبا بود

ومعلم چقدر حوصله داشت

درس خواندن آنروز

مثل یک بازی بود

کم کمک دور شدم از آنجا

بار خود را بستم

عاقبت رفتم در دانشگاه

به محیط خشن آموزش

و به دانشکده علوم سرایت کردم

رفتم از پله ی کامپیوتر بالا

چیزها دیدم در دانشگاه

من گدایی دیدم٬ در آخر ترم

در بدر می گشت

نمره ای بهر قبولی می خواست

من کسی را دیدم

که از دیدن یک نمره ی ۱۰

دم دانشگاه پشتک می زد

شاعری دیدم

هنگام خطاب

به خرچنگ می گفت ستاره

و اسید نیتریک را

جای نوشابه می نوشید

همه جا پیدا بود

همه جا را دیدم

بارش اشک از نمره ی تک

جنگ آموزش با دانشجو

حذف یک درس به فرماندهی کامپیوتر

فتح یک ترم به دست ترمیم

قتل یک لبخند در آخر ترم

همه را من دیدم

من در این دانشگاه

دربدرو ویرانم

من به یک نمره ی نا قابل ۱۰ خوشنودم

من به لیسانس قناعت دارم

من نمی خندم اگر دوست من می افتد

من نمی خندم اگر نرخ ژتون را دو برابر بکنند

و نمی خندم اگر موی سرم می ریزد

من در این دانشگاه

در سراشیب کسالت هستم

خوب می دانم استاد

کی کوئیز می گیرد؟

برگه ی حذف کجاست؟

سایت و رایانه ی آن مال من است

ما بدانیم اگر سلف نباشد

همگی میمیریم

و اگر حذف نباشد

همگی مشروطیم

و نپرسیم که در قیمه چرا گوشت نبود

کار ما نیست شناسایی مسئول غذا

کار ما نیست شناسایی بی نظمی ها

کار ما شاید این است که در مرکز پانچ

پی اصلاح خطاها برویم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  89/02/03ساعت 10:2 قبل از ظهر  توسط سحر | 

دیدمجنون را یکی صحرا نورد                           در میان بادیه نشسته فرد

ساخته بر ریگ ز انگشتان قلم                        می زند حرفی به دست خود رقم

گفت ای مفتون شیدا چیست این؟                 می نویسی نامه؟ وی کیست این؟

کی به لوح ریگ باقی ماندش؟                       تا کسی دیگر ژس از تو خواندش

گفت شرح حسن لیلی می ذهم                    خاطر خود را تسلی می دهم

می نویسم نامش اول و از قفا                       نیست جز نامی از او در دست من

نا چشیده جرعه ای از جام او                       عشق بازی می کنم با نام او

+ نوشته شده در  89/02/02ساعت 9:52 قبل از ظهر  توسط سحر | 
 

بودنت یتر 

 نبودنت یتر

توی این دنیای یتر چتر

 دوست دارم الاوتر

+ نوشته شده در  89/02/01ساعت 9:43 قبل از ظهر  توسط سحر | 

تو را من چشم در راهم شباهنگام


که می گیرند در شاخ تلاجن، سایه ها رنگ سیاهی


وزان دل خستگانت راست اندوهی فراهم


تو را من چشم در راهم.


شباهنگام، در آن دم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند


در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام


گرم یاد آوری یا نه، من از یادت نمی کاهم


تو را من چشم در راهم.

+ نوشته شده در  89/01/10ساعت 5:50 قبل از ظهر  توسط سحر | 

گل پامچال ......... گل پامچال
بیرون بیا .......... بیرون بیا
فـــــصل بهــــاره ......... عزیز موقع کاره

شکوفانه .......... شکوفانه
غنچه وا شده .......... غنچه وا شده
بـــلبـــل ســـــر داره ......... عزیز دل بی قراره

بیا دست به دست بدیم ........ دانــــــــــه بکــــــــاریم
فـــــصل بـــهاره......عزیز موقع کاره

بیا دست به دست بدیم ........ دانــــــــــه بکــــــــاریم
فـــــصل بـــهاره......عزیز موقع کاره

+ نوشته شده در  89/01/02ساعت 3:21 بعد از ظهر  توسط سحر | 

سکانس اول(تو خوب می دانی سکوت چه طعمی دارد!!)

تازگی ها حجم سکوت بینمان وسیع شده است خیلی...من از دستِ سکوتِ

چشمهایت باران زده شده ام شدید...نمی دانم چرا وقتی بعد از قرن ها فاصله در

خواب هایم تو را می بینم، تمام دهانم طعم سکوت می گیرد؟!..

( درست طعم چشمهایت را !) دوست دارم  در این مدت چند صدم ثانیه ای

که پیشم هستی به تو بگویم که زندگی بدونِ تو از نفس ِ عمیق کشیدن در

آب ِ دریا ( ! ) هم سخت تر است(خیلی خیلی سخت تر؟!..) اما نمی شود؟!..

هر کاری می کنم نمی شود که بگویم..!!!

 

سکانس دوم(من و تو به ندرت اتفاق می افتیم!)

تمام درخت ها می دانند در طول این قرن هایی که تنهایی در تار و پودِ

 لحظه هایشان جا خوش کرده ، من و تو به ندرت اتفاق می افتیم.

هیچ کس مثل ما نیست...یکی متوقع و ناشکیبا و بهانه گیر... و دیگری مهربان،

صبور و دوست داشتنی...این واژه ی "دوست داشتنی ترین" را درخت پشت پنجره

هم به کار می برد در مورد تو و من...

به اندازه تمام برگ های سبزش حسودی ا م

می شود. لطفا از این لحظه به بعد طوری به جاده زندگی وارد شو که درخت پشت                     

 پنجره تو را نبیند. ( ببین!!.. می دانم که دوستم است ، اما دلم نمی خواهد غیر از من،

کسی واژه "دوست داشتنی ترین" را در مورد تو به کار ببرد..!!)

 

سکانس سوم(پاسخ به یک سوال مکرر)

همیشه در حضور رویایی ات  در پشت پلک هایم...

 از فلسفه حضور چتر یاسی رنگ کنار اتاقم سوال می کنی...

و من از این پرسش آشنا هل می شوم...

البته ، هر بار می توانم از جواب دادن طفره بروم..

( تو متوجه هل شدنم می شوی ، اما سعی می کنی به روی خودت نیاوری)

یا مثلا از شال قهوه ای آویزان بر دیوار ِ اتاق...

می خواهم امروز فلسفه ی حضورش را برایت بگویم...

وقتی تو می روی ...از در و دیوار اتاقم باران می بارد، بی وقفه!

چاره ای نیست جز پناه بردن  به چتر یاسی رنگم...!  همین...!

(چتر برای چه؟!....خیال که خیس نمی شود...!!!)

 

سکانس چهارم(......)

اگر هزار تا مشغله فکری هم داشته باشم...نوشتن این سکانس را هرگز فراموش نمی کنم...

بیشتر از تمام دانه های بارانی که بر صورتِ چترِ بنفشی ِیاسی رنگم می خورند،
دوستت دارم

+ نوشته شده در  89/01/01ساعت 10:45 قبل از ظهر  توسط سحر | 

بگذار که بر شاخه‌ی این صبح دل‌اویز 
     بنشینم و از عشق سرودی بسرایم 

 آنگاه به صد شوق چو مرغان سبکبال
     پرگیرم از این بام و به سوی تو بیایم

خورشید، از آن دور، از آن قله‌ی پربرف
     آغوش کند باز، همه مهر، همه ناز

سیمرغ طلایی پر و بالی است که چون من
     از لانه برون آمده، دارد سر پرواز

پرواز به آنجا که نشاط است و امید است
      پرواز به انجا که سرود است و سرور است

آنجا که سراپای تو، در روشنی صبح
      رویای شرابی‌ست که در جام بلور است

آنجا که سحر، گونه‌ی گلگون تو در خهواب
     از بوسه‌ی خورشید، چو برگ گل ِ ناز است

آنجا که من از روزن هر اختر شبگرد
     چشمم به تماشا و تمنّای تو باز است

من نیز چو خورشید دلم زنده به عشق است
     راه دل خود را نتوانم که نپویم

هر صبح، در آیینه‌ی جادویی خورشید
      چون می‌نگرم، او همه من، من همه اویم!

او روشنی و گرمی بازار وجود است
      در سینه‌ی من نیز، دلی گرم‌تر از اوست
 او یک سر آسوده به بالین ننهاده است
      من نیز به سر می‌دوم اندر طلب دوست

ما هر دو، در این صبح طربناک بهاری
      از خلوت و خاموشی شب، پا به فراریم

 ما هر دو در آغوش پر از مهر طبیعت
       با دیده‌ی جان محو تماشای بهاریم

ما آتش افتاده به نیزار ملال‌ایم
       ما عاشق نوریم و سروریم و صفاایم

 بگذار که سرمست و غزلخوان من و خورشید
       بالی بگشاییم و به سوی تو بیاییم

 

بوی باران ، بوی سبزه ، بوی خاک
شاخه‌های شسته ، باران خورده ، پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگهای سبز بید
عطر نرگس ، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک میرسد اینک بهار
خوش بحال روزگار
خوش بحال چشمه‌ها و دشتها
خوش بحال دانه‌ها و سبزه‌ها
خوش بحال غنچه‌های نیمه‌باز
خوش بحال دختر میخک که میخندد به ناز
خوش بحال جام لبریز از شراب
خوش بحال آفتاب
ای دل من گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمی‌پوشی بکام
باده رنگین نمی‌بینی به جام
نقل وسبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می که می‌باید تهی است؛
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش می‌شود هفتاد رنگ ...

 

+ نوشته شده در  88/12/29ساعت 12:12 بعد از ظهر  توسط سحر | 

پیکر تراش پیرم و با تیشه خیال                   یک شب ترا ز مرمر شعر آفریده ام

اما تو چون بتی که به بت ساز ننگرد             در پیش پای خویش به خاکم فکنده ای

مست از می غروری و دور از غم منی         گوئی دل از کسی که ترا ساخت کنده ای

یک شب که خشم عشق تو دیوانه ام کند     بینند سایه ها که تو را هم شکسته ام

+ نوشته شده در  88/12/29ساعت 10:20 قبل از ظهر  توسط سحر | 
من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد
همه اندیشه ام اندیشه فرداست
وجودم از تمنای تو سرشار است
زمان در بستر شب خواب و بیدار است
 هوا آرام -شب خاموش- راه آسمان ها باز
خیالم چون کبوترهای وحشی می کند پرواز
رود آنجا که می بافند کولی های جادو گیسوی شب را
همان جاها که رهبانان ظلمت، نیل می سایند
چراغ ماه لرزان از نسیم سرد پاییز است
دل بی تاب و ناآرام من از شوق لبریز است
به هر سو چشم من رو  می کند فرداست
من آنجا چشم در راه توأم ناگاه
تو را از دور می بینم که می آیی
تو را از دور می بینم که می خندی
تو را از دور می بینم که می خندی و می آیی
نگاهم باز حیران تو خواهد ماند
سراپا چشم خواهم شد ، تو را در بازوان خویش خواهم دید
چراغ ماه لرزان از نسیم سرد پاییز است
هوا آرام -شب خاموش- راه آسمان ها باز
برایت شعر خواهم خواند
برایم شعر خواهی خواند
تبسم های شیرین تو را با بوسه خواهم چید
و گر بختم کند یاری در آغوش تو ای افسوس !
 سیاهی تار می بندد
چراغ ماه لرزان از نسیم سرد پاییز است
هوا آرام -شب خاموش- راه آسمان ها باز
زمان در بستر شب خواب و بیدار است
+ نوشته شده در  88/12/28ساعت 10:17 قبل از ظهر  توسط سحر | 
 
من پری کوچک غمگینی را

می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد

و دلش را در یک نی لبک چوبین

می نوازد آرام آرام

پری کوچک غمگینی

که شب از یک بوسه می میرد

و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد.

+ نوشته شده در  88/12/27ساعت 10:29 قبل از ظهر  توسط سحر | 

باز می خواهم ترا پيدا کنم

 

با تو شايد خويش را معنا کنم

 

من کی ام ؟ گر خودشناسی داشتم

 

کی  ز خود  بودن هراسی داشتم ؟

 

هان ای آئینه معنا کن مرا

 

گم شدم در خويش پيدا کن مرا

 

فرصتی تا رود را پيدا کنم

 

قطره قطره خويش را دريا کنم

 

اهرمن دارد مجابم می کند

 

لای لایش گاه خوابم می کند

 

آه ... اگر اين قطره در " شن " گم شود

 

" ظاهرم "  در چاه " باطن " گم می شود

 

شيشه اين ديو در دست من است

 

همت اما ، وای با اهريمن است

 

های ای آئينه تصويرم مکن

 

آنچه می خواهد " من " پيرم مکن

 

های ای آئينه حاشا کن مرا

 

گم کن و آزاد پيدا کن مرا

 

با من دریائی من موج باش

 

در حضيض من هوای اوج باش

 

می توانی ، می توانی " آن " من

 

باز گردانی " من انسان " من

 

شيخ ما ديريست شبها با چراغ

 

ديگر از انسان نمی گيرد سراغ

 

الفتی تا ما چراغ او شويم

 

خانه خانه در سراغ او شويم

+ نوشته شده در  88/12/26ساعت 10:21 قبل از ظهر  توسط سحر | 
آمده ام که سر نهم عشق تو را به سر برم
ور تو بگوییم که نی ، نی شکنم شکر برم

آمده ام چو عقل و جان کز همه دیده ها نهان
تا سوی جان و دیدگان مشعله نظر برم

گر شکند دل مرا جان بدهم به دل شکن
گر ز سرم کله برد ، من ز میان کمر برم

آنکه ز زخم تیر او کوه شکاف می کند
پیش گشاد تیر او ، وای اگر سپر برم

در هوس خیال او همچو خیال گشته ام
وز سر رشک نام او نام رخ قمر برم

اوست نشسته در نظر من به کجا نظر کنم
اوست گرفته شهر دل من به کجا سفر برم

+ نوشته شده در  88/12/25ساعت 8:8 قبل از ظهر  توسط سحر | 
عنوان منوان خبری نیست

+ نوشته شده در  88/12/24ساعت 10:33 قبل از ظهر  توسط سحر | 

<دینگ>

+ نوشته شده در  88/12/23ساعت 10:33 قبل از ظهر  توسط سحر | 

با همه بی سر و سامانیم 

باز بدنبال پریشانیم 
طاقت فر سودگیم هیچ نیست 
در پی ویران شدن آنی ام 
آمده ام بلکه نگاهم کنی 
عاشق آن لحظه طوفانیم 
دلخوش گرمای کسی نیستم 
آمده ام تا تو بسوزانیم 
آمده ام با عطش سالها 
تا تو کمی عشق بنوشا نیم 
ماهی برگشته ز دریا شدم 
تا که بگیری و بمیرانی ام 
خوبترین حادثه می دانمت 
خوبترین حادثه می دانی ام؟ 
حرف بزن ابر مرا باز کن 
دیر زمانی است که بارانی ام 
حرف بزن حرف بزن سالهاست 
تشنه یک صحبت طولانی ام 
ها.... به کجا می کشیم - خوب من؟ 
ها...ـ نکشانی به پشیمانی ام 
+ نوشته شده در  88/12/22ساعت 10:7 قبل از ظهر  توسط سحر | 
+ نوشته شده در  88/12/21ساعت 10:35 قبل از ظهر  توسط سحر | 

سرسرو چمان من چرا
میل چمن نمی​کند
همـدم گل نمی​شود
یاد سمن نمــــی​کند

*******

دل به امید وصل تو
همدم جان نمی​شود
جان به هوای کوی تو
خدمت تن نمی​کند

*******

با همه عطف دامنت آیدم از صبا عجب
کز گذر تو خاک را
مشک ختن نمی​کند

*******

تا دل هرزه گرد من رفت به چین زلف تو
زان سفر دراز خود
عزم وطن نمی​کند

*******

ساقی سیم ساق من
گر همه دُرد می​دهد
کیست که تن چو جام می
جمله دهن نمی​کند

*******

سرو چمان من چرا
میل چمن نمی​کند
همـدم گل نمی​شود
یاد سمن نمــــی​کند

+ نوشته شده در  88/12/20ساعت 9:0 قبل از ظهر  توسط سحر | 
۳۱  ۲۸  ۳۲  ۱۶  ۳۱

۱۲  ۱  ۳۱  ۳۲  ۱۴  ۱۳  ۳۱  ۹  ۳۰  ۱  ۳۱  ۲۸  ۳۲  ۱  ۲۳  ۴

۲  ۱۲  ۱  ۳۲  ۲۶  ۲۳  ۴  ۲۹  ۱  ۳۲  ۲۵  ۳۱

۷  ۲۴  ۱۰  ۱۲                                 همیشه

۱۰ ۳۰  ۱۵  ۴  ۴  ۱۰  ۱  ۱۲  ۲۸ !!!      راهی تازه خواهم یافت

                                                   برای گفتن اینکه

                                                    چقدر

                                                    دوستت دارم !!!

+ نوشته شده در  88/12/19ساعت 10:35 قبل از ظهر  توسط سحر | 

ازغم خبری نبود اگر عشـق نبــود            دل بود ولی چه سود اگر عشـق نبــــود
بی رنگ تر از نقطه موهومــی بــود            این دایره کبــود ، اگــر عشــق نبـــــود
از آینــه هــا غبــار خـاموشــی را               عکس چه کسی زدود اگر عشق نبــود
درسینه هرسنگ دلی درتپش اســت       ازاین همه دل چه سود اگرعشق نبـــود
بی عشق دلم جزگرهی کور چه سود ؟  دل چشم نمی گشود اگر عشق نبـــــود
از دست تودراین همــه سرگــردانی            تکلیف دلم چه بــود اگـر عشق نبـــود
+ نوشته شده در  88/12/17ساعت 10:13 قبل از ظهر  توسط سحر | 
روزی از روزها که تعدادی مرد در رختکن یک باشگاه ورزشی جمع بودند صدای زنگ موبایلی بلند شد و مردی با استفاده از اسپیکر فون خود به آن جواب داد.

این گفت و گوی تلفنی توجه همه را به خود جلب کرد به طوری که همه کارهای خود را رها کرده و گوش ایستادند...

مرد: سلام

زن : سلام عزیزم. منم . تو هنوز باشگاهی؟

مرد: آره

زن : من برای خرید بیرون اومدم. یه کت چرم چشممو گرفت. قیمتش ۱۰۰ دلاره. بخرم؟

مرد: اگه خیلی چشمتو گرفته ، خوب بخر.

زن : راستی از جلوی نمایندگی مرسدس بنز رد میشدم. تمام مدلهای سال ۲۰۰۸ رو آوردن . یکیشون فوق العاده بود.

مرد: چند ؟

زن : ۰۰۰/۹۰ دلار

مرد: خوبه. اما به شرطی که فول باشه.

زن : عالیه. راستی یه چیز دیگه... خونه ای که پارسال خوشم اومده بود اما از دستمون رفت یادته ؟ دوباره به فروش گذاشتنش . ۰۰۰/۹۵۰ دلار .

مرد: باشه . سر معامله رو باز کن . قیمت ۰۰۰/۹۰۰ تا رو بده. به احتمال زیاد قبول میکنن. اگر هم نکردن و فکر کردی می ارزه همون ۰۰۰/۹۵۰ تا تمومش کن .

زن : باشه . می بینمت. خیلی دوستت دارم عزیزم !

مرد: منم خیلی دوستت دارم . فعلا .

 

           مرد گوشی رو قطع کرد .همه با دهان باز ، حیران و متعجب

           به او نگاه میکردند .

           او خندید و گفت : راستی این گوشی مال کیه ؟

+ نوشته شده در  88/12/16ساعت 10:37 قبل از ظهر  توسط سحر | 
تو را صدا می زنم...خدا خدا می کنم...!!
مچاله اش كردم زير دستانم ...

آآآآآآآآآآآآه ..

ثانيه ها تاب ديدنت را نمي آورند !

بيا روح آزادم را بگير ... قفس تو ، بهانه ي قشنگي براي رهايي از آزاديم است ...

كبوديه دور چشمانم را ببين ...

كويري براي خودش به جا گذاشته از بس اشك ، طنين انداز فاصله ها شده ...

بيا و بگذر از اين همه فاصله ...

آغوش بي روح تو ، مكمل ريزش روح بي جان من خواهد شد !!!

...................................

............................................................

.....................................................................................

......................................................................................................................

بس كن "آن را كه تو هم مي داني" ...



پ.ن 1 : اين شب ها نت "خوشستان" را با ريتم نگاهت مي نوازم

            هيچ نمي خواهم ...

            فقط ...

            كمي نظم در پلك هايت ...

            حتي اگر نخواهي خيره شوي !

پ.ن 2 : از اين به آن .. از آن به اين ...

            كاش به جاي اين همه پناه جستن ها به غير ...

            ياد او باشيم كه نفس كشيدن را بي هيچ بهانه هديه مان كرده ... !

پ.ن 3 : پست طولانيمو اديت كردم و حذف ... نميدونم چرا !!!

            "نه گله از بيش و از كم ...

            نه گله از دل پر غم ...

            دوس دارم همينيم هست ، با تمام اشتياقم ... "

            حالا مي دونم كه چرا ... !!!

+ نوشته شده در  88/12/15ساعت 10:55 قبل از ظهر  توسط سحر | 
دو زلفونت بود تار ربابم                 چه می خواهی از این حال خرابم

تو که با مو سر یاری نداری             چرا هر نیمه شو آیی بخوابم

 

تو که نوشوم نئی نیشوم چرایی        تو که یارم نئی پیشوم چرایی

تو که مرهم نئی زخم دلم را           نمکپاش دل ریشوم چرایی

+ نوشته شده در  88/12/15ساعت 8:29 قبل از ظهر  توسط سحر | 

 

الو ... الو... سلام

کسی اونجا نیست ؟؟؟؟؟

مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟


پس چرا کسی جواب نمیده؟

یهو یه صدای مهربون! مثل اینکه صدای یه فرشتس ، بله با کی کار داری کوچولو؟

خدا هست؟ باهاش قرار داشتم... قول داده امشب جوابمو بده.

بگو من میشنوم . کودک متعجب پرسید: مگه تو خدایی ؟ من با خدا کار دارم ...

هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم .

صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره؟؟

فرشته ساکت بود ، بعد از مکثی نه چندان طولانی : نه خدا خیلی دوستت داره مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟؟

بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روی گونه اش غلطید وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگی خدا باهام حرف بزنه گریه میکنما...

بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت ؛

بگو زیبا بگو، هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو..

دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد وگفت:خدا جون خدای مهربون، خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...

چرا؟این مخالف تقدیره چرا دوست نداری بزرگ بشی؟

آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم ، ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟

نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟ نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟ مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن.

مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم مگه ما باهم دوست نیستیم؟ پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه؟ خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟ مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد...

خدا پس از تمام شدن گریه های کودک:آدم ، محبوب ترین مخلوق من ... چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه... کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت

کاش همه مثل تو مرا برای خودم ونه برای خودخواهی شان میخواستند . دنیا برای تو کوچک است ...

بیا تا برای همیشه کوچک بمانی وهرگز بزرگ نشوی ...

کودک کنار گوشی تلفن، درحالی که لبخند برلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت.

+ نوشته شده در  88/12/14ساعت 1:57 بعد از ظهر  توسط سحر | 

مهربانم گوش كن ...

آهنگ نوازش را سروده ام .. نوازشي به گرماي قنوت نفس هايت ..

نفس هايت را بوييده ام .. خوش آهنگ تر از ساز شكسته ي پنهان استادست !

حرم نفس هايت ، آن هنگام كه بر روح خسته ام ، نواخته مي شود .. جادوگر جام جهان نما نيز به گرد آرامشش نمي رسد ..

دست نوشته هايت .. آري .. نقاشي احساس بر روح خسته ام ..........

نامت را مي خوانم ...

مهربانم گوش كن ...

آن خلا كه همراه داري .. آن سكوت كه بر لب نگاشته اي .. و آن "نه" كه بر روح جاري كرده اي ...

روح بزرگت را فرسوده ساخته ...

حرفهايت بوي نم گرفته .. كاش هر روز كرم ضد نم باورت را بر افكار پنهان شده ي وجود خسته ات بمالي ... مي داني براي چه ؟؟

آري ... رطوبت ... كلام ها هم روزي رطوبتي مي شوند .. جالب ست نه ؟؟

نامت را مي خوانم ...

مهربانم گوش كن ...

من به لبخند ها و چشمك هايت ، يك عمر بدهكارم !!!

پرداخت خواهم كرد .. مي داني چگونه ؟؟

هميشه وعده ي ما ، پاي نيمكت فراموش شده ي خيال ست ...

دو بال از روح خسته ام قرض مي گيرم ..

به آنجا مي آيم ..

حتي اگر تو نيايي !!

اين هم يك حس رطوبت زده ست ...

ولو مي شوم روي خاطرات و ...

باز از سمت ملاقاتي عاشقانه بر مي گردم ! ......................................

مي دانم ... بي قراري ممنوعست !

اما ...

ممنون مهرباني هايت


پ.ن : گذر ثانيه ها مي گويند :

          اكنون اين هديه ي خداوند ...

          با تمام درگيري ها و جنگ ها و احساس ها ...

          آرام - آرام جهاني مي شود : "عشق" !

+ نوشته شده در  88/12/04ساعت 11:0 قبل از ظهر  توسط سحر | 

بلور دلم
 

شکسته می شود از دوریت بلور دلم

بدون تو تپش قلب من چه بی معناست

بدون تو دلم از تب همیشه خواهد سوخت

بدون خنده تو قلب غنچه ها تنهاست

قسم به نغمه باران بمان بهانه من

بدون تو تپش آفتای کمرنگ است

به هر کجا که روی هر زمان و هر لحظه

دلم همیشه برای نگاه تو تنگ است

   
   من با نخستين نگاه  تو آغاز شدم
 
ديشب از پي تمام اين روزهايي که به سرسراي زندگي من وارد شدي ....
دفترچه ي خاطرات گفتگوهاي سبزمان را باز کردم ....

 و به حقيقت آن همه دريا دلي و عشق...

                                  همه ي شب ...طوفاني باريدم....

                       از حالا به بعد شاهد تمامي اين عاشقانه ها خداست...

                                         حال روزگار مرا از خدا بپرس...

        من پيچيده ترين موجود روي زمين نبودم....

                  من ساده آمدم...ساده خواستم...و ساده از يادت خواهم رفت...

     فقط توانستم جاي دستان تو را بر شال قهوه اي ام حک کنم.......

                تا نوازش دستانت هرشب پناه اشک هايم باشد....

      هميشه با من خواهي ماند...

             زندگي را با ياد و خاطراتت مي سازم...

                   و هميشه از هر خياباني که مي گذرم ....

          به دنبال چشمهايت خواهم گشت...

                    شايد در همين هميشه ي روزگار ....

                               يک شب ستاره‌هاي تو را دانه‌چين کنم.......

...........................................                               .........................................

بگذار سر به سينه‌‌ي من تا که بشنوي... آهنگ اشتياق دلي دردمند را

شايد که بيش از اين نپسندي به کار عشق... آزار اين رميده‌ي سر در کمند را

بگذار سر به سينه‌ي من تا بگويمت... اندوه چيست، عشق کدامست، غم کجاست

بگذار تا بگويمت اين مرغ خسته‌جان... عمريست در هواي تو از آشيان جداست

 دلتنگم آنچنان که اگر ببينمت به کام... خواهم که جاودانه بنالم به دامنت

شايد که جاودانه بماني کنار من اي نازنين که هيچ وفا نيست با مَنَت

تو آسمان آبي و روشني من چون کبوتري که پَرَم به هواي تو

يک شب ستاره‌هاي تو را دانه‌چين کنم با اشک شرم خويش بريزم به پاي تو

بگذار تا ببوسمت اي نوشخند صبح بگذار تا بنوشمت اي چشمه‌ي شراب

بيمار خنده‌هاي تو‌ام بيشتر بخند خورشيد آرزوي مني گرم‌تر بتاب ...

 

+ نوشته شده در  88/12/02ساعت 10:59 قبل از ظهر  توسط سحر | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
به سراغ من اگر می آیید نرم و آهسته بیایید
مبادا ترک بردارد چینی نازک تنهایی من

نوشته های پیشین
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
آذر 1388
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM